
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند
هریک از این صفحه ها یک لحظه اند لحظه ها باشادی و غم میروند
آفتاب و ماه یک خط در میان گاه پیدا گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هریک لحظه ای برسر این سفره مهمان می شوند
گاه اوج گریه ی ما خنده است گاه اوج خنده ی ما گریه است
گریه دل را ابیاری می کند خنده یعنی که دلها زنده اند
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست دارم من این پیوند را
گرچه می گویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
...............................................................................................................
با تشکر از نگین که این شعر قشنگ رو واسم فرستاد
نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت موضوع | لینک ثابت

سلام دوستان...
اومدم تا یه جورایی به آپم ولی نه از اون آپدیت های همیشگی..آخه یه کم نه بیشتر
از یه کم دلم گرفته و نمی دونستم چیکار کنم اومدم تا یه کم دردل کنم دیدم اینجا
هم نمیشه<<<
>>>باید بزارم سر جای همیشگیش.(تویه دلم)آخه همیشه
جاش همون جاست ولی بزارین یه چیزی بگم ولی پای اینکه حرف قلمبه
میزنم خواهشن نزارید آخه خودم هم دردم....بدونین که همه آدما توی دنیا یه جورایی
مشکل دارن و دنبال حل کردنشن و غم و غصه هاشون رو یا پنهون می کنند یا بروز
می دن....منم نمی دونم چیکار کنم تا الانه که پنهون بوده ولی....
.بیخیال حتما شما هم ناراحت کردم منو ببخشید.اما یه چیز از خدا میخوام اونم داخل
دوبیتی زیر اومده:
کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
نوشته شده توسط مسعود در جمعه 13 شهریور1388 ساعت موضوع | لینک ثابت

خداوندا در این دنیای پر حیله
به کدامین پله قدم نهم
چو رو به بالا شوم
در سیاهی غرق شوم
وچو در وادی عرصه بمانم
به مانند خار شوم
خداوندا نگاهم کن که راه تو
شود هموار پیش رویم
به این عالم شوم غره
صدای ناله جویم
به این نال و زارها ندم گوش
چون عاشق میخانه گشتم
خداوندا بده تابی
در این رویای بی خوابی
همه عاشق بمانیم
شکر تو بجا آریم
نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 6 مرداد1388 ساعت موضوع | لینک ثابت

اي مرغ آفتاب!
زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
***
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
***
اي مرغ آفتاب!
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
***
اي مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم...
***
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستان
تا حالا اصلا حسی نبود که بخوام بیام و به وبم برسم ولی از امشب انگاری متحول شدم.
دیگه زدم زیر همه چی بی خیال دنیا .دیگه از هر چی کلمه دوستت دارمه بدم میاد.
زندگی با خوشیاش عشقه.هوراااااااا![]()
![]()
حالا اینو داشته باشین که خیلی باحال گفته.......
خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار
ببین که چندتا قرن تن به اسیری دادی
دنیات شده شبیه سلول انفرادی
تا چشم بهم میزاری میبینی عمر تموم شد
بین چهارتا دیوار وجود تو حروم شد
چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده
- همین روزا میبینی که فرصتی نمونده
بیرون بیا خودت باش تو آدمی نه برده
همیشه باخت هرکس شکایتی نکرده
عاشق زندگی باش زندگی شغل و پول نیست
تو امتحان بودن برده بودن قبول نیست
امیدوارم که بازم فرصتی بشه که بیام آپ کنم.فعلا عزت زیاد![]()
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه 4 دی1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
آسمون به زمین نیگا میکنه و زمین به آسمون. روزها و شبها در پی این هستن تا این دو تا رو به هم برسونند اما نمی تونند آخه هنوز من روی زمین هستم.
نام:مسعود
رشته تحصیلی:دانشجوی مهندسی فناوری اطلاعات
رشته ورزشی:کاراته و کشتی
تک پسر
یه کم لوس
یه کم شوخ
اما اگه عصبانی بشم
آخ آخ آخ
چیزی دیگه ندارم
عاشق همه هم هستم
یعنی همه رو دوست دارم
نظر هم فراموش نشه
مرسیییییییییییییییییی
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY